شهر

      

به که بايد گفت

انچه   ميدانم

در بستر شهر چراغها خامشند

قامت مردان در سیاهی شهر

تکان میخورند چو دیوان  سیاه

چهره ها مشوش

در خاطر ها نمانده است آن فروغ ایزدی

که بود  که بود

زمانی در این شهر

انکه امروز افسانه ای است

و شاید ارزویی رنگ پریده

در اذهان بیمار مردانی

که می اندیشند به سیاهی

و سپیدی رنگی است در نسیان

و خاطره ای در سرزمینی دور و رنگ پریده

بر دیوارها درین شهر نوشته اند

ما خوشبختیم

ما خوشبختیم

و این زجر اورترین داستان است

 

منبع   
نویسنده : داداش رضا ; ساعت ۱٠:٢٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٢ دی ،۱۳۸٦