رنج ماندن

رنج از ماندن در ین برهوت

در هیاهوی بی وجود

در سایه های دژخیمان دوست نما

رنج این سفر

که نه شروعش و انگاه انجامش

در دستان تو نیست

کلام در گلو می میرد

و فریاد حسرتی است بر دل

کجا باید گفت

کجا باید رفت زین سایه های پوشالی

سینه میسوزد و چشم میگرید

 زین اشنایان بیگانه

کاش مرا پر پروازی بود

تا پر کشید زین ویرانه

تا رفت و رسید

بر ستاره تنهای خویش

منبع   
نویسنده : داداش رضا ; ساعت ۱٠:۱٧ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٢ دی ،۱۳۸٦