باران نمي شوم

باران نمي شوم که نگويي : با چه منتي خود را به شيشه مي کوبد تا پنجره را باز کنم و نيم نگاهي بيندازم
ابر مي شوم که از نگراني يک روز باراني هر لحظه پنجره را بگشايي و مرا در آسمان نگاه کني

  
نویسنده : داداش رضا ; ساعت ٢:٠٧ ‎ب.ظ روز شنبه ۳۱ شهریور ،۱۳۸٦