پیری

piri

مخور غصه که دنیا گذرونه
باید هر کسی آتیش بسوزونه
آدم وقتی که پیر شد دیگه رفته
به چنگ غم اسیر شد دیگه رفته
آدم وقتی با غم کشتی میگیره
اگه خورد و خمیر شد دیگه رفته
به پیری بگو پیری دست نگهدار که باهات بگو مگو دارم
حالا حالاها آرزو دارم حالا حالاها آرزو دارم
به پیری بگو پیری دست نگهدار که باهات بگو مگو دارم
حالا حالاها آرزو دارم حالا حالاها آرزو دارم
آدم وقتی که عاشق باشه پیر نیست
واسه عاشقی هیچ زمانی دیر نیست
اگه اسب زمان داره میتازه
دلم تو چنگ ماه و سال اسیر نیست
به پیری بگو پیری دست نگهدار که باهات بگو مگو دارم
حالا حالاها آرزو دارم حالا حالاها آرزو دارم
به پیری بگو پیری دست نگهدار که باهات بگو مگو دارم
حالا حالاها آرزو دارم حالا حالاها آرزو دارم
آدم وقتی که عاشق باشه پیر نیست
واسه عاشقی هیچ زمانی دیر نیست
اگه اسب زمان داره میتازه
دلم تو چنگ ماه و سال اسیر نیست
 

            عارف

 

  

نویسنده : داداش رضا ; ساعت ۱:٢٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٧ دی ،۱۳۸٦

هم اتاقی

هم اتاقی

هــم اطـاقي برس به دادم                                

اوني كه دل و دينم رو برده

 

خيـلـي وقـته نـكرده یادم                             

هـم اطـاقي بـبـين چگونـه

 

سـيل اشـكـم شـده رونــه          

درد جانــسوزمــو بـجز تـو

 

بـه خـدا هيچكي نمي­دونـه                              

هـم اطـاقي بــرو طبيـب

 

دل ديــــونـم رو بـــــيار                              

بهش بـگو عاشقش غريبه

 

مــرده از رنــجه انـــتظار                              

اي عزيزم بــرس به دادم

 

اوني كه دل و دينم رو برده                               

خــيلي وقـته نكرده يادم

  
نویسنده : داداش رضا ; ساعت ۱٠:۳٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٤ دی ،۱۳۸٦

حسرت

   

گم شده ام

در خویش خویشتن

در برهوت خشک نومیدی

بر خود مینگرم

در اینه هستی

بر عمری که گذشت

و حاصل جز حسرت نیست

 

منبع   
نویسنده : داداش رضا ; ساعت ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٢ دی ،۱۳۸٦

پروانه

 پروانه ای صبحدم ز برگ گلی پرید قطره ای بر گل ماند چو شبنم گل نیز ندانست قطره اشکی چکید ز چشمانی منتظر ان که شب مسافری بود بر خوان سفره ان گل که صبح پرید منبع

  
نویسنده : داداش رضا ; ساعت ۱٠:٢۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٢ دی ،۱۳۸٦

بی کسی

گويا من مرده ام

در اين ديار مرده ام

بی اميد و خسته

درين ديار غربت

تنها و بی کس مانده ام

رنج مراست

غصه و درد مراست

 

منبع   
نویسنده : داداش رضا ; ساعت ۱٠:٢۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٢ دی ،۱۳۸٦

نانوشته

  نانوشته نوشتیم

رنج درون را

چرل که گه گاه سکوت

خود بزرگترین فریاد است

منبع   
نویسنده : داداش رضا ; ساعت ۱٠:٢٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٢ دی ،۱۳۸٦

شهر

      

به که بايد گفت

انچه   ميدانم

در بستر شهر چراغها خامشند

قامت مردان در سیاهی شهر

تکان میخورند چو دیوان  سیاه

چهره ها مشوش

در خاطر ها نمانده است آن فروغ ایزدی

که بود  که بود

زمانی در این شهر

انکه امروز افسانه ای است

و شاید ارزویی رنگ پریده

در اذهان بیمار مردانی

که می اندیشند به سیاهی

و سپیدی رنگی است در نسیان

و خاطره ای در سرزمینی دور و رنگ پریده

بر دیوارها درین شهر نوشته اند

ما خوشبختیم

ما خوشبختیم

و این زجر اورترین داستان است

 

منبع   
نویسنده : داداش رضا ; ساعت ۱٠:٢٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٢ دی ،۱۳۸٦

شهر خدا

   اينجا شهری است

اينجا خانه ای است

خانه ای ازان خدا

خانه ای شهری از ان ما

اينجا همه چيز سپيد است

دلهای بر اسمان ميکنند پرواز

اينجا شهر اشکها و گريه هاست

شهر مرواريدهای غلتان

بايد دمی اسود در ينجا

ز دنيا و شر و شورش

بايد خيره ماند

بر قلب زمين

اينجا مكه است

اينجا شهر خداست

 

منبع

  
نویسنده : داداش رضا ; ساعت ۱٠:۱٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٢ دی ،۱۳۸٦

خانه يار

دلم پر میزند

در هوای کوی دوست

بر مسجدالنبی که خاکی است از بهشت

بر مزار ان یگانه منجی

یا بر خانه خدا

ان حریم  دلهای خسته

منبع   
نویسنده : داداش رضا ; ساعت ۱٠:۱۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٢ دی ،۱۳۸٦

زنداني

اینجا زندانی است بی دیوار

چرا که دلتنگم

در میان این سایه ها

ببین مرا که چه دلتنگم

نشسته است سایه های غم بر سینه ام

ز رنج و غصه بیقرار و دلتنگم

منبع   
نویسنده : داداش رضا ; ساعت ۱٠:۱۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٢ دی ،۱۳۸٦

رنج ماندن

رنج از ماندن در ین برهوت

در هیاهوی بی وجود

در سایه های دژخیمان دوست نما

رنج این سفر

که نه شروعش و انگاه انجامش

در دستان تو نیست

کلام در گلو می میرد

و فریاد حسرتی است بر دل

کجا باید گفت

کجا باید رفت زین سایه های پوشالی

سینه میسوزد و چشم میگرید

 زین اشنایان بیگانه

کاش مرا پر پروازی بود

تا پر کشید زین ویرانه

تا رفت و رسید

بر ستاره تنهای خویش

منبع   
نویسنده : داداش رضا ; ساعت ۱٠:۱٧ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٢ دی ،۱۳۸٦

 

رنج   

خدای مرا رهايی ده

زين شهر نامردان

گر بجويی تو همه جا

خسته تر ز من خسته نخواهی يافت

زين همرهان سست انديشه

دلم گرفت خدايا

تا کی بايد در اين کوير بمانم

منبع   
نویسنده : داداش رضا ; ساعت ۱٠:۱٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٢ دی ،۱۳۸٦

من و تو...!!!

من و تو...!!!

من از آن ابتداي آشنايي
 شدم جادوي موج چشم هايت
تو رفتي و گذشتي مثل باران
و من دستي تكان دادم برايت
تو يادت نيست آنجا اولش بود
همان جايي كه با هم دست داديم
همان لحظه سپردم هستيم را
به شهر بي قرار دست هايت
 تو رفتي باز هم مثل هميشه
من و ياد تو با هم گريه كرديم
تو ناچاري براي رفتن و من
هميشه تشنه شهد صدايت
شب و مهتاب و اشك و ياس و گلدان
 همه با هم سلامت مي رسانند
هواي آسمان ديده ابري ست
هواي كوچه غرق رد پايت
اگر مي ماندي و تنها نبودم
عروس آرزو خوشبخت ميشد
و فكرش را بكن چه لذتي داشت
شكفتن روي باغ شانه هايت
كتاب زندگي يك قصه دارد
و تو آن ماجراي بي نظيري
 و حالا قصه من غصه تست
وشايد غصه من ماجرايت
سفر كردن به شهر ديدگانت
به جان شمعداني كار من نيست
فقط لطفي كن و دل را بينداز
به رسم يادگاري زير پايت
شبي پرسيدم از خود هستيم چيست
به جز اشك و نياز و ياد و تقدير
و حالا با صداقت مي نويسم
همين هايي كه من دارم فدايت
دعايت مي كنم خوشبخت باشي
تو هم تنها براي خود دعا كن
الهي گل كند در آسمانها
خلوص غنچه سرخ دعايت
  
نویسنده : داداش رضا ; ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٠ دی ،۱۳۸٦

طولانی غروب

غروب عاشقان سرخ است

ادعا نکن هنوز نیستی
هنوز نشدی خاطر خواه خاطره هایم
ادعا نکن خیلی مانده تا برسی
خیلی مانده تا سایه ام شوی رو به روی آفتاب
برای گفتن حرفهای زیبا
همه عاشقند
برای گرفتن عکس با پروانه ها
همه مشتاقند
برای خواندن بهترین ترانه ها با تو
همه صدایشان رساست
برای روزهایی که میخواهمت چه
در تنهایی و سکوت
تو همان مدعی همیشگی هستی
یا بازم تنهایم میگذاری
در پس جاده های طولانی غروب   
نویسنده : داداش رضا ; ساعت ٧:٥٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٢ دی ،۱۳۸٦