پیری

مخور غصه که دنیا گذرونه
باید هر کسی آتیش بسوزونه
آدم وقتی که پیر شد دیگه رفته
به چنگ غم اسیر شد دیگه رفته
آدم وقتی با غم کشتی میگیره
اگه خورد و خمیر شد دیگه رفته
به پیری بگو پیری دست نگهدار که باهات بگو مگو دارم
حالا حالاها آرزو دارم حالا حالاها آرزو دارم
به پیری بگو پیری دست نگهدار که باهات بگو مگو دارم
حالا حالاها آرزو دارم حالا حالاها آرزو دارم
آدم وقتی که عاشق باشه پیر نیست
واسه عاشقی هیچ زمانی دیر نیست
اگه اسب زمان داره میتازه
دلم تو چنگ ماه و سال اسیر نیست
به پیری بگو پیری دست نگهدار که باهات بگو مگو دارم
حالا حالاها آرزو دارم حالا حالاها آرزو دارم
به پیری بگو پیری دست نگهدار که باهات بگو مگو دارم
حالا حالاها آرزو دارم حالا حالاها آرزو دارم
آدم وقتی که عاشق باشه پیر نیست
واسه عاشقی هیچ زمانی دیر نیست
اگه اسب زمان داره میتازه
دلم تو چنگ ماه و سال اسیر نیست
عارف
هم اتاقی

هــم اطـاقي برس به دادم
اوني كه دل و دينم رو برده
خيـلـي وقـته نـكرده یادم
هـم اطـاقي بـبـين چگونـه
سـيل اشـكـم شـده رونــه
درد جانــسوزمــو بـجز تـو
بـه خـدا هيچكي نميدونـه
هـم اطـاقي بــرو طبيـب
دل ديــــونـم رو بـــــيار
بهش بـگو عاشقش غريبه
مــرده از رنــجه انـــتظار
اي عزيزم بــرس به دادم
اوني كه دل و دينم رو برده
خــيلي وقـته نكرده يادم
حسرت
گم شده ام
در خویش خویشتن
در برهوت خشک نومیدی
بر خود مینگرم
در اینه هستی
بر عمری که گذشت
و حاصل جز حسرت نیست
پروانه
پروانه ای صبحدم ز برگ گلی پرید قطره ای بر گل ماند چو شبنم گل نیز ندانست قطره اشکی چکید ز چشمانی منتظر ان که شب مسافری بود بر خوان سفره ان گل که صبح پرید منبع
بی کسی
گويا من مرده ام
در اين ديار مرده ام
بی اميد و خسته
درين ديار غربت
تنها و بی کس مانده ام
رنج مراست
غصه و درد مراست
منبع
نانوشته
نانوشته نوشتیم
رنج درون را
چرل که گه گاه سکوت
خود بزرگترین فریاد است
منبعشهر
به که بايد گفت
انچه ميدانم
در بستر شهر چراغها خامشند
قامت مردان در سیاهی شهر
تکان میخورند چو دیوان سیاه
چهره ها مشوش
در خاطر ها نمانده است آن فروغ ایزدی
که بود که بود
زمانی در این شهر
انکه امروز افسانه ای است
و شاید ارزویی رنگ پریده
در اذهان بیمار مردانی
که می اندیشند به سیاهی
و سپیدی رنگی است در نسیان
و خاطره ای در سرزمینی دور و رنگ پریده
بر دیوارها درین شهر نوشته اند
ما خوشبختیم
ما خوشبختیم
و این زجر اورترین داستان است
شهر خدا
اينجا شهری است اينجا خانه ای است خانه ای ازان خدا خانه ای شهری از ان ما اينجا همه چيز سپيد است دلهای بر اسمان ميکنند پرواز اينجا شهر اشکها و گريه هاست شهر مرواريدهای غلتان بايد دمی اسود در ينجا ز دنيا و شر و شورش بايد خيره ماند بر قلب زمين اينجا مكه است اينجا شهر خداست
خانه يار
دلم پر میزند
در هوای کوی دوست
بر مسجدالنبی که خاکی است از بهشت
بر مزار ان یگانه منجی
یا بر خانه خدا
ان حریم دلهای خسته
منبعزنداني
اینجا زندانی است بی دیوار
چرا که دلتنگم
در میان این سایه ها
ببین مرا که چه دلتنگم
نشسته است سایه های غم بر سینه ام
ز رنج و غصه بیقرار و دلتنگم
منبع